او می آید می نویسد و سبک می شود و می رود ...
من سنگین می شوم ... غصه می خورم ... و نمی توانم حرفم را بزنم ....
.
.
.
من که می دانم او فقط موقعی که دور و برش حلوت است سراغ مر می گیرد ...
هی ی ی ...
.............................................................................................................................
او عشق اش را دارد و تا مدتی دیگه باهاش ازدواج می کنه ...
.............................................................................................................................
یه آدم احمق تمام سیستم زندگی ام را مدتی به هم ریخته ...
ای احمق ...
برچسب:
نویسنده: samenbook