برای هزارمین بار ....
او عشق اش را دارد و زندگی اش و می خواهد ازدواج کند ...
و اگر به کسی هم فکر کند او صاحبدل هست و ...
و من فقط زنگ تفریح اش هستم برای فرار از خستگی و خلوت شدن دورش ...
.
.
.
و من هم چون دوستش دارم نمی توانم واکنش نشان بدهم وگرنه دلم پر است ...
.
پس فقط باید بفهمم که یک دوست عادی ام و او اصلا به من فکر جدی نمی کند ...
و در این آمد و شد ها خیالات نکنم ....
.
.
.
پسره ی احمق تغادل زندگی را به هم ریخت ...
..................................................................................................
پیوست :
امید و حسام می روند و بد جور دلم گرفته ....
و نمی دانم آینده چه می شود ...
۴ ماه سخت ...
درس ...
زندگی ....
دلتنگی ....
او ...................
آه ه ه ....
برچسب:
نویسنده: samenbook