اوی ِ او رفت ...
از او بي خبرم ...
.
توان هيچ حركتي هم ندارم ...
الان يعني اوي ِ او كجاست ...
خوشحاله ؟
درد نداره ؟
دلش مي خنده ؟
ماها رو مي بينه ....
بايد برم ببينمش ...
برچسب: نویسنده: samenbook تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1391 ساعت: 2:58