خرید بک لینک

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحلاین جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات،ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تختهپاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش درجستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیزاز دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد.فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با منچنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای کهبه ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مردخسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را کهروشن کرده بودی ببینیم

برچسب: نویسنده: samenbook تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1391 ساعت: 2:59

صفحه بندی