خرید بک لینک

بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن. حاجی (حاج ابراهیم همت) داشت حرف می زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می کرد هنوز قاشق اول را نخورده، رو به عبادیان کرد و پرسید:عبادی! بچه ها شام چی داشتن؟

- همینو

- واقعاً؟ جون حاجی؟

نگاهش را دزدید و گفت: تُن را فردا ظهر می دیم.

حاجی قاشق را برگرداند.

- حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون می دیم.

حاجی همینطور که کنار می کشید گفت: به خدا منم فردا ظهر می خورم.

یادگاران، کتاب همت، ص53

برگرفته از وبلاگ لبخند های خاکی

برچسب: نویسنده: samenbook تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1391 ساعت: 3:01

صفحه بندی