خرید بک لینک

روزى مرد ثروتمندى دست پسر بچهكوچك خود را گرفت و به تماشاى روستایى برد  تا نشان دهد روستائیان با چه فقر و مشكلاتی زندگى مىكنند تااو قدر زندگىاى را كه دارد بداند.
مرد و پسرش به روستا رفتند و یك شب را در خانه به ظاهر محقر یكخانواده روستایى به سر كردند.
فرداى آن روز كه روستا را ترك مىكردند، در حال بازگشت، پدر از پسرشپرسید: خوب، پسرم دیدى روستائىها چگونه زندگى مىكردند؟
پسر گفت: آرى.
پدر از پسرش پرسید: متوجه شدى زندگى آنان چه حال و هوائى داشت؟
پسر گفت: آرى.
پدر از پسرش پرسید: خوب، حالا نظرت چیست؟
پسر در جواب گفت: تفاوت فوقالعاده زیادى بین زندگى ما و آنها وجوددارد.
ما در وسط خانه حوضى با یك فواره كوچك داریم، آنها در کنار خانهشانیك رودخانه بیكران و پرخروش دارند.
ما در اطاقهایمان فانوسهاى طلائى و نقرهاى بر دیوار آویزان كردهایمآنها یك آسمان ستاره و بینهایت فانوس زیبا دارند.
دیوار خانه ما محدود ولى دیوار باغ آنها تا بینهایت ادامه دارد.
چقدر خوشحالم پدر كه مرا به آنجا بردى، متشكرم پدر.
تو به درستى به من نشان دادى ما چقدر فقیریم.

برچسب: نویسنده: samenbook تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1391 ساعت: 18:46

صفحه بندی