شبي كه هر نگاه، افقی را می شكست و هر نفس زنجيره ای را می گسست....
شبی كه شهاب هايش رسام های دشمن بودند و اقمارش، منورهايی كه لجوجانه تو را به انتظار می نشستند تا قناسه ها، از اعماق سياهی ها آسوده تر نشانه ات كنند...
شبي كه از هيبت آن همه ستاره روشن خورشيدهای منظومه های دور در آنسوی آسمانها شعله ور می شدند...
آسمان، بی ستاره در خويش مانده، لب می گزيد و تا سپيده دم از عاشقان شلمچه ستاره بر می گزيد... آن عاشقان، خاموشی شان دنيايي بود و قلب هايشان نقب هايی روشن به آن سوی مرزهای حيات...
آنان عشق يگانه ياورشان بود عشق يگانه باورشان بود آنان يگانه تصوير پاشنه های بی حفاظ مرگ بودند در امتداد خاكريزهای كميته
آنها، شب هايی دراز با مرگ زيستند و چشم در چشم آسمان شلمچه در نخلستانهای سوخته با قلب های شكسته گريستند....
ديشب من نيز با دل گريستم... گويا به خواب ديده بود كه رنگ ها عازمند تا حضور سرخ هرچه آن همه را در قلب ها و چشم های عابران به رهگذر مانده با انواع خود پر كنند ...
ديشب من نيز با دل گريستم و در شرم نگاه آينه انديشيدم ...
آن سينه سرخ مهاجر كه در شب شلمچه، نخست چشم بر من و خاك بست و سپس پر كشيد و رفت
نامش تنها بر كوچه بن بست و حقيرمان مانده چه اهانت بی شرمانه ای
آنها قلب هايشان را به نام خدا كردند و ما بن بست هايمان را به نامشان....
بياييد برگرديد تا درياهامان را به نامشان كنيم بياييد برگرديم و دل هامان را نثارشان كنيم