کبوترم خوش آمدی
سلام ،آشنای من،برادرم خوش آمدی نجیب وزخم خورده ام ،دلاورم خوش آمدی
چرا سکوت کرده ای،سخن بگو چگونه ایی ؟ چه با حیا نشسته ایی تودر برم،خوش آمدی
شنیده ام سفر کمی دراز وراه دور بود سفر بخیر سرفراز بی سرم خوش آمدی
برایم از خودت بگو،هنوز می شناسمت اگرچه پرشکسته ای،کبوترم خوش آمدی
چه خوب شد که آمدی...دلم عجیب گرفته بود چه بوی عطری دهی،معطرم خوش آمدی
قدم تو رنجه کرده ای...مرا خجل نموده ای به باغ زرد بی کسی،صنوبرم خوش آمدی
تو از سفر رسیده ایی و خسته ایی بخواب روی دوش ما ...برادرم خوش آمدی
برچسب:
نویسنده: samenbook