بالاتر از نسیم
این روزها به بالهایت زیاد محتاجی،این درها برای عبور نیستند و تو هنوز صدای مسلسل سرت را به دوران می اندازد و از خویش بی خودت می کند،راهی برای عبور نیست.
کوچ پرنده ها تمام شده است و تو اسیر این میله های سرد و بی روحی.چفیه ات را بردار!تفنگت را به دوش بینداز و تازیانه خشمت را بر گرده تاریخ بکوب.در کجای این شهر سنگی قدم می زنی.
این کوچه ها به هیچ سنگری ختم نمی شوند.این کوچه ها مبدا شان را گم کرده اند.بیهوده قدم می زنی.
کجا را نگاه می کنی؟لباس رزمت را درآور!این روزها کسی تو را با این لباس نمی شناسد.
سراغ همرزمانت می روی اما این زمین به هیچ آسمانی پیوند نخورده است ،این خاک ،راهی به افلاک ندارد.بیهوده قدم می زنی.
جنگ در قاموس این شهر گم شده است.جنگ در تاریخ فقط جنگ است و امروز فقط تاریخ یک تاریخ است و تو گویی باز مانده ای از هزار های پیش ،که چشم ها تو را مات می نگرند و هیچکس تو را نمی شناسد.
درد نا گریزت را فریاد بزن !آنچنان که عقده های گلویت در فضا بشکند.اما مطمئن باش هیچ گوشی صدایت را نمی شنود.اینجا تو تنها در سر انگشت های حیرت این مردم خلاصه می شوی.
زخم های کهنه ات سر باز می کند،صدای تر کش د رسرت تیر می کشد و درد همواره به سراغت می آید.
پیشانی بندت را روی زخم هایت ببند.اینجا هیچ دستی به یاری ات دراز نخواهد شد.این انتظار بی فایده است و تو هم چنام قدم می زنی .زمان تندتر از همیشه می گذرد و در رود خانه ی سیال زمان گذشته عقب می ماند..
از پشت پرچین زمان ،از لابه لای حصار های در هم تنیده این شهر های سیمانی ،از پشت دیوار های بلند و برج های سر به فلک کشیده ،از رو به روی آدمهایی که مات می نگرند و خیره می خندند و خویش را دو خویش گم می کنند و با چشم هایی که نمی بینند و گو شهایی که نمی شنوند ،صفحات تاریخ را ورق بزن !به آنجایی بر گرد که بالهایت را جا گذاشتی.آنجا که چفیه ات بوی خون و صبر می داد.
برچسب:
نویسنده: samenbook